نياز مهم اقوام

زبان نوين فارسي مي تازد وريشه قطور اما پير زبانهاي مادري ايرانيان را به آستانه

 ي برش مي برد چاره چيست وبايد چه كرد من تحليلي در اين مورد دارم

ودراين مجال بر سر گويش بختياري تكيه درامگويش بختياري يك

زبان قديمي وساساني است و فارس نوين از آن ناخالصتر است

پس بختياري از زبان بودن كم ندارد زبان بختياري سرعت بيان بهتري نسبت به

فارسي جديد دارد وزبان بختياري كه اكنون ۶۰ درصد آن پارسي باستاني مانده است

 رو به فراموشي مي رود عده اي مشتاق در زنده نگه داشتن آن وعده اي برعكس

 كه البته پيروزي با گروه اول است در واقع زبان فارس فعلي تغيير يافته ي زبان

پارس قديم است و بختياري يكي از زبانهاي پاسي قديمي است وچون

بختياري قوم هست پس دارا ي فرهنگ و آداب ورسوم خاص است وبا موسيقي

خود شاد وغمگين است وبا دلاوران خود سر وسري دارد والگو واسوه مي گيرد

 وبه داستانها ومتل ها وضرب المثل هاي خود روز را شب ميكند اين زبان هيچ

 چيز كم ندارد بلكه زبان فارسي فعلي را مي تواندسيراب كند از كلمات صددرصد

 ايراني تا ازكلمات بيگانه رهايي يابد .اما نياز اقوام چيست

نياز آنها زنده ماندن است و زنده ماندن يعني حفظ زبان و فرهنگ

وتنها راه چاره در اين دنياي گسترده ي اطلاعات و رسانه ها داشتن شبكه اي

 مستقل در حد ملي حتي بين الملي به زبان خود مي باشد تا هم زبان

 بماند هم فرهنگ واصالت دولت ايران بايد هرچه زودتر اين حق را به بختياري بدهد

رهبرمعظم بايد اين حق را به بختياري وهر قوم ونژاد ديگر بدهد وعدالت

غير از اين نيست بختياري گرچه از لحاظ ديني متحد با همه ايرانيان خواهد ماند

 ولي زبان خود را مي خواهد حفظ كند وحتي به عقب برگردد و واژه هاي فراموش

شده را بازيابي كند

همانگونه كه شبكه هاي تلويزيوني تا دورترين نقاط مي روند وزبان وفرهنگ

 خود را بر بيننده تحميل ميكنند بايد بختياري هم به فكر يك شبكه باشد راهي

 ديگر وجود ندارد بقيه راه ها سست وميباشند

به اميد روز اين موفقيت

آيا ايران ، ايران مي شود

خودرا در ژرفاي تاريخ گم كرده ايم براستي خويشتن خويش رانمي
 شناسيم آنگاه كه ما دراوج غرور وعظمت بردنيا سيطره داشتيم خالص
خالص بوديم ايرانيان اصيل نه از شرق نه از غرب در ما  آميخته بود

فرهنگي كه پدران ما ساختند وپيامبري كه در دل ايران برخواست

نويد اميدي ديگر بود تا كه نيك بينديشيم ونيك عمل كنيم و برپليدي ها

 فرو آييم وبا دروغ ستيزه كنيم عرب آمد با خوي وحشيانه خويش بر سر

 ماكوببيد آنچه داشتيم به يغما برد آري اينان منجيان ما از زندگي سياه

وظلماني متصور ميشدند كه دم از انسانيت مي زدند ازآغاز محرك اصليشان

 غارتگري بود تا كمي بيارامند وآسوده باشندوگرنه براي دين ودنياي ما دل

نميسوختند بلكه عقده هاي حقارت وحرص وحسات جسم وجانشان

 را معذب نمود تا شايد روزي بر فره ايزدي ما خدشه وارد كنند كه آنروز آمد

 مردي از نسل پاكان ،صالحان وپيامبران نمايان شد او نيك انديشيد ونيك

عمل كرد ولي بازماندگانش از قدرت و نصب بهره بردند و آنگاه به نام

اسلام همه جارا گشودند بر خاك بر ناموس تجاوزكردند بزرگان را برده كردند

 و فرهنگ غني انساني را لگد كوب كردند

دگربارترك آمد ودگر بار مغول وبعد هم ترك اندر ترك ،خانه اجدادي

 ما منكوب فرهنگهاي بيگانه شد كلكسيوني از هر نژاد خارجي

شد هر قومي گوشه اي از سرزمين باستانيمان را گرفت آرام آرام

 خودمختار شدند وبعد كاملا مستقل ودر نهايت تكه اي از بدن

 وطن بريده شد ايراني هاي اصيل آنجا يا برده گي كشيدن يا

گريختند و يا به تسامح رسيدند هرچه باشد ايراني آنجا مرده بود

و اكنون اگر مردي بزرگ از ايران صاحب نام باشد آنرا از خود مي دانند

 چون تركهاي تكيه كه مولوي را ترك مي دانند وعربها كه ابن سينارا و..

اي بيگانه آمدي بروطنم زخم زدي روح فرهنگم را سيه كردي وديگر

بس چرا نامداران مارا به خود نسبت مي دهي چرا اينقدر گزافه مي گويي

 وخليج فارس را  خليج عربي مي داني واي برشما وواي برما

كه چنين در گير وعصيان شما قرار گرفته ايم ديري نمي پايد كه

داريوش وكورش ترك مي شوند وخبري از ماد وپارت وپارس نيست و بزرگان

 دانش و رودها ودشتها از عرب .

البته اين ممكن است كشوري كه به باستان خود نيديشد

 يعني باستاني نبوده است ماد وپارت وپارسي نبوده است

آنچه بوده است در اين مملكت عرب بوده است وترك ،آنها شاهان

 و واليان ايران بوده اند چون به نوعي تاريخ ما از امدن عرب به ايران آغاز مي شود .

نامها به فراموشي مي رود وهنوز بار سنگين خجلت ومذلت بر دوش ما

سنگيني ميكند كه آيا ايران من ايران مي شود.

رشیدی

برگی‌ از تاریخ‌

حسن‌ علی‌ محمودی‌

با قتل‌ امین‌ بدست‌ طاهر، خلافت‌ بر مأمون‌ که‌ مادرش‌ ایرانی

‌ بوده‌ است‌ گردید و ارکان‌ خلافت‌ وی‌ به‌یکباره‌ تحت‌ سیطرة‌ فضل

‌ بن‌ سهل‌ و برادرش‌ حسن‌ که‌ از نژادة‌ ایرانی‌ نو مسلمان‌ بودند

 درآمد ولی‌ چیرگی‌خاندان‌ سهل‌ بر دستگاه‌ خلافت‌ خوشایند

تازیان‌ نبود چون‌ فضل‌ در نهان‌ در آرزوی‌ برکشیدن‌ آل‌ علی‌ بودو در

 روزگاری‌ که‌ به‌ سفارض‌ فضل‌ حکومت‌ علاق‌ به‌ برادرش‌ حسن‌ واگذار

 گردید دورة‌ زبونی‌ عربان‌ آغازشد و فریادهای‌ اعتراض‌ از هر سو به‌

خلیفه‌ که‌ در این‌ هنگام‌ با تمهیدات‌ فضل‌ شهر هزار و یک‌ شب‌

 راوانهاده‌ و مسند خلافت‌ خود را در مرو گسترانیده‌ بود هرگز بگوش

‌ نمی‌گرفت‌ ولی‌ عجبا که‌ چشم‌ و گوش‌مأمون‌ وسیله‌ ولیعهدش‌

 ثامن‌ الائمه‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ دستگاه‌ خلافت‌ باز شد و بدینگونه‌

بود که‌ فضل‌ به‌هنگام‌ عزیمت‌ با مأمون‌ بسوی‌ بغداد، در حمام‌ سرخس‌

کشته‌ شد و پس‌ از چندی‌ نیز، امام‌ هشتم‌ شیعیان‌با خوردن‌ انگور

مسموم‌ گردید.
ولی‌ با تمامی‌ شتاب‌ خلیفه‌ جهت‌ جلوگیری‌ از جنبشها و نارضائیهای

‌ برخاسته‌، خیلی‌ دیر شده‌ بود و دراین‌ میان‌ طاهربن‌ الحسین‌ که‌

بحکرانی‌ خراسان‌ فرستاده‌ شده‌ بود، علم‌ استقلال‌ آندیار

برافراشت‌ و مرگ‌ناگهانی‌ طاهر نیز مانع‌ بحکومت‌ رسیدن‌ خاندان‌

وی‌ در این‌ خطه‌ نشد و با پژواک‌ استقلال‌ خراسان‌،شهرهای‌

طبرستان‌ و آذربایجان‌ نیز چون‌ ققنوس‌ دوباره‌ سر از خاکستر

بیرون‌ کشیدند و شراره‌ این‌ آتش‌که‌ با سرکوب‌ خونین‌ یزیدین‌

بن‌ مهلب‌ سردار دژمخوی‌ تازی‌ در گرگان‌ نهفته‌ مانده‌ بود به‌ ناگهان‌

به‌ سال‌۱۶۰ هجری‌ به‌ پایمردی‌ ونداد هرمزد وسپهبد شروین‌

 و سمغان‌ ولاش‌ شعله‌ کشید و تازیان‌ و نومسلمانان‌را فرا گرفت‌

 تا آنجا که‌ شیر زنان‌ طبری‌ که‌ با جبار یا باکراه‌ تن‌ به‌ ازدواج‌ عربان‌

 داده‌ بودند، ریش‌ و گریبان‌شویهایشانرا می‌گرفتند و آنانرا تحویل‌ برپا

خاستگان‌ می‌گذاشتند و در آذربایجان‌ نیز جنبش‌ خرم‌ دینان‌ نه‌تنها

 با تازیان‌ و آئین‌ آنان‌ در ستیز بودند. بلکه‌ با آندسته‌ از ایرانیانی‌ که

‌ در آرزوی‌ تجدید کیش‌ زرتشتی‌بودند و در این‌ موقع‌ منویات‌ خود

را در براندازی‌ خرم‌ دینان‌، با تازیان‌ هماهنگ‌ می‌دیدند نیز می‌ستیزیدند

و بی‌ تردید از جمله‌ عواملی‌ که‌ افشین‌ شاهزادة‌ اشروسنه‌ را به‌ رویارویی

‌ با بابک‌ واداشت‌ باید در نقاط‌ وخصومت‌ ریشه‌ دار زرتشتیان‌ با

مزدکیان‌ هم‌ مورد لحاظ‌ قرار داد، چه‌ خرمدینان‌ از بقایای‌ پیروان‌

 مزدک‌بودند که‌ پس‌ از قلع‌ و قمع‌ خونین‌ آنان‌ وسیلة‌ نوشیروان

‌ در شهرهای‌ آذربایجان‌، ارمنستان‌، همدان‌، ری‌،اصفهان‌ و گرگان

‌ پراکنده‌ شده‌ و درباورهای‌ خود استوار مانده‌ بودند و بروایت

‌ سیاست‌ نامه‌، خرمدینان‌ حتی‌قبل‌ از ظهور جاویدان‌ و بابک‌،

 در این‌ شهرها و روستاهای‌ آن‌ به‌ تبلیغ‌ آئین‌ خود مشغول‌ بودند.
و بهر روی‌ از دغدغه‌های‌ بسیار مهم‌ مهدی‌ و هاردن‌ خلفای‌ عباسی‌،

 ظهور و بروز دوباره‌ جنبش‌ خرم‌دینان‌ بوده‌ است‌.
متأسفانه‌ منابع‌ تاریخی‌ درخصوص‌ ماهیت‌ و اندیشه‌ رهروان‌ این‌ آئین‌

به‌ اغراض‌ و تعصبات‌ آلوده‌است‌ و اما آنچه‌ از مجموع‌ باورداشت‌های‌

آنان‌ مستفاد است‌ این‌ است‌ که‌ گرویدگان‌ این‌ جنبش‌ بمانندبیشترین

‌ فرقه‌هائیکه‌ بعد از اسلام‌ به‌ نیت‌ استقلال‌طلبی‌ قد افراشتند به‌ نوعی

‌ تناسخ‌ معتقد بودند چنانچه‌سنباد، استادسیس‌، مقنع‌ که‌ یکی‌ پس‌

از دیگری‌ علم‌ طغیان‌ علیه‌ دستگاه‌ ظلم‌ و جور خلافت‌ برداشتند،

مدّعی‌ حلول‌ روح‌ ابومسلم‌ در خود شدند که‌ به‌ نظر حرکتی‌

 در راستای‌ پاسداشت‌ خاطرة‌ قیام‌ دلاورخراسانی‌ بوده‌ که‌ به‌

غدر بدست‌ منصور خلیفه‌ عباسی‌ به‌ قتل‌ رسیده‌ بود.
و در شرح‌ حال‌ و زندگی‌ و دورة‌ بابک‌ با وصف‌ پریشانگوئیهای‌

 قلم‌؟؟؟، آنچه‌ را که‌ با حقیقت‌ راسترمی‌آید این‌ است‌ که‌

وی‌ از فرزندان‌ مطهربن‌ فاطمه‌ دختر ابومسلم‌ بوده‌ است‌ که‌

 تعصبات‌ مورخین‌ اسلامی‌در بد جلوه‌ دادن‌ سیمای‌ مردانه‌

و نژاده‌اش‌ او را بورطة‌ اتهام‌ و کین‌ کشی‌ کشانیده‌اند که‌ اشباه‌

و نظائر آن‌ درتاریخ‌ بسیار است‌ ولی‌ با این‌ وصف‌ آنچه‌ از مجموع‌

روایات‌ و نوشته‌های‌ مورخین‌ دریافت‌ می‌شود این‌است‌ که‌ نهضت‌

 با یک‌، نهضتی‌ توده‌ای‌ و متشکّل‌ از روستائیان‌ و مردم‌ کوهپایه‌

 ستمدیده‌ ارمنستان‌ وآذربایجان‌ بودند که‌ بمدت‌ بیست‌ سال‌

خواب‌ و آرامش‌ دربار خلافت‌ مأمون‌ و معتصم‌ را آشفت‌ و مکرّر

بدنة‌سپاه‌ دشمن‌ را در هم‌ شکست‌ و در این‌ مدت‌ افزون‌ بر

 پانصد هزار نفر از تازیان‌ ومزدوران‌ آنان‌ به‌ خاک‌هلاک‌ افتادند

که‌ سرانجام‌ در سال‌ ۲۲۰ هجری‌، معتصم‌ خیدربن‌ کاوس‌

شاهزاده‌ اشروسنه‌ معروف‌ به‌افشین‌ را با وعده‌ حکومت‌

 آذربایجان‌ و ارمنستان‌، با سپاهی‌ گران‌ به‌ رویارویی‌ بابک‌

فرستاد که‌ داستان‌جنگهای‌ سه‌ ساله‌ آنان‌ به‌ تفصیل‌ در روایات‌

مورخین‌ اسلامی‌ آمده‌ است‌.
و حسرت‌ بسیار اینکه‌ در کشاکش‌ بیدادگریها و بی‌ رسمی‌های

‌ تازیان‌ بر مردم‌ بی‌ پناه‌ وطن‌ ما،افشین‌ها بجای‌ رهایی‌ وطن‌

 و مردمش‌ از یوغ‌ بیگانه‌، تنها بدنبال‌ احیای‌ امتیازات‌ از دست‌

رفته‌ خود آنهم‌بر بهایی‌ بودند و عجیب‌ اینکه‌ افشین‌ برخلاف‌ لاف‌

 و گزافی‌ که‌ در بغداد در حمایت‌ ایرانیان‌ می‌زد، اینک‌در آذربایجان‌

 بحیله‌ در برانداختن‌ ایرانیانی‌ که‌ تحت‌ امر بابک‌ با تازیان‌ در

آویخته‌ بودند باخواست‌ معتصم‌هماهنگی‌ می‌کرد و سرانجام‌

نیز دلاور آذربایجانی‌ که‌ دل‌ در گرو استقلال‌ و عظمت‌ ایران‌

 و ایرانی‌ داشت‌در دام‌ دلنوازیهای‌ دروغین‌ افشین‌ افتاد و با خیانت

‌ سهل‌ بن‌ سنباط‌ حاکم‌ ارمنستان‌ که‌ از هدایای‌ افشین‌دلگرم‌ شده‌ بود،

 بدست‌ دشمن‌ اسیر شد و بابک‌ در آن‌ هنگام‌ که‌ از غور میزبان

‌ خود آگاه‌ شد، بانک‌ برآورد«مرا باین‌ جهودان‌ ارزان‌ فروختی‌، اگر مال‌

و زر می‌خواستی‌ بیش‌ از آنچه‌ اینان‌ دادند می‌دادم‌».
بابک‌ را با غل‌ و زنجیر به‌ سامرا آوردند و بامر خلیفه‌ دژخیم‌

دستهای‌ او را قطع‌ کرد و نوشته‌اند، چون‌یکدستش‌ را بریدند دست‌

 دیگرش‌ را در خون‌ خود آغشته‌ کرد و بروی‌ خود مالید، خلیفه‌ حکمت

‌ این‌ کار راپرسید و بابک‌ در حالی‌ که‌ خلیفه‌ را در حسرت‌ یک‌ آه‌ گذاشته‌

بود گفت‌: چون‌ خون‌ از من‌ برود، رخسارم‌بزردی‌ گراید، گونه‌ خود را با

خون‌ سرخ‌ کردم‌ تا نپنداری‌ از بیم‌ زرد شده‌ است‌». آری‌ چنین‌ بود

آئین‌ایرانخواهان‌، و نژاده‌ پاک‌ ایرانی‌ هرگز کبود نمی‌میرد.

منابع‌:
۱ ـ تاریخ‌ طبری‌
۲ ـ سیاستنامه‌ ـ خواجه‌ نظام‌ الملک‌
۳ ـ تاریخ‌ اسلام‌ ـ دکتر علی‌ اکبر فیاض‌ نشر دانشگاه‌ همدان‌
۴ ـ تاریخ‌ طبرستان‌ ج‌ ۱
۵ ـ تاریخ‌ عرب‌ قبل‌ از اسلام‌ ـ تقریرات‌ سید حسن‌ تقی‌زاده‌ در

دانشکده‌ علوم‌ معقول‌ و منقول‌
۶ ـ بابک‌ خرم‌ دین‌ ـ سعید نفیسی‌

گویش لری

گویش لری

طی دوران های متمادی مردان و زنان،مردمان سلسله

 ناگسستنی از مقوله ای بزرگتر و برتر به نام ملت

 دستاوردهای بزرگ معنوی و میراث این ناگسستنی

سلسله را پاس داشته،پرورانده،وبه نسل های پس از

 خود منتقل می کنند تا هویت تاریخی و اجتماعی را

 که ثمره کوششهای نسل هاست و بیانگر بستر پرورش

 و خاستگاه آرا و اندیشه ها و آمال یک ملت،در گذر زمان

 حفظ کرده وبه آینده بسپارند.این میراث معنوی همان

فرهنگ یک ملت است که در حوزه های مختلف متبلور

 میگردد.یکی از این بسترهای تبلور میراث معنوی نسلها

 زبان و ادبیات یک ملت و قوم است. زبان و گویش و ادبیات

 مردمان استان کهگیلویه و بویراحمد (قوم لر ) خود وابسته

 به زبان و ادبیات فارسی و بخشی از فرهنگ ملت ایران

وگستره عظیم نفوذ و تاثیر فرهنگ پارسی و زبان فارسی

است.زبان و ادب فارسی در گذر تاریخ وبه رغم هجمه های

 بسیار و دسیسه و تهاجمات انیران همواره سبب پایداری

 وغلبه معنوی ایرانیان در برابر اعراب بدوی،ترک های عثمانی،

مغولها و پیشروان تمدن هلنی شده است و زیبایی،تازگی،

نشاط،شیوایی و زایندگی خود را حفظ کرده است.از این دیدگاه

 قوم لر همانند دیگر ایرانیان ( کرد – بلوچ و . . . ) زبان کهن

خویش را نگهداری کرده اند.

بسیاری از واژه های لری ریشه باستانی دارند.در میان گویش های

 جنوب غرب ایران،گویش لری بزرگترین و ژرفترین رابطه را با زبان

فارسی دارد و به تبعه زبان فارسی،دنباله پارسی میانه می باشد.

بررسی گویش لری مردمان استان کهگیلویه و بویراحمد نکاتی

 چند را آشکار می سازد.نخست اینکه گویش لری دیرتر و کمتر

تحت تاثیر زبانهای بیگانه قرار گرفته است و سپس اینکه گویش

مردم این سامان با گویش های سایر لرهای ایران اختلاف ریشه ای

 ندارد و آخر اینکه بسیاری از واژگان فارسی در این گویش پرکاربرد هستند.

گویش لری مردم این سامان شاخه ای از فهلویات

 ( زبان پهلوی باستان ) است و قرابت و هم ریشگی با زبان

فارسی دری دارد و آکنده از واژه ها و ریشه های افعال پهلوی

ساسانی است. سه گونه گویش لری در این استان وجود دارد

 که در ادامه بطور مختصر پیرامون هرکدام شرحی می دهیم.